کودکان فردا

آدم‌هایی که زیاد مرا نمی‌شناسند، با تعجب می‌پرسند: خالد! پس کی درس می‌خوانی؟ استادکارم به جای من جواب می‌دهد: نصف روز کار می‌کند. بیچاره از شانس بدش، پدرش در حمله انتحاری کشته شده! در نصف دیگر روز، برای هم‌کلاسی‌هایم تعریف می‌کنم که ماشین باری که امروز اتاقش را جوشکاری کردم بوی خربزه‌های شمالی می‌داد. می‌گفت:…


کودکان فردا

آدم‌هایی که زیاد مرا نمی‌شناسند، با تعجب می‌پرسند: خالد! پس کی درس می‌خوانی؟
استادکارم به جای من جواب می‌دهد: نصف روز کار می‌کند. بیچاره از شانس بدش، پدرش در حمله انتحاری کشته شده!
در نصف دیگر روز، برای هم‌کلاسی‌هایم تعریف می‌کنم که ماشین باری که امروز اتاقش را جوشکاری کردم بوی خربزه‌های شمالی می‌داد. می‌گفت: تا به حال دو بار روی مین جاده‌ای رفته ولی شانس آورده و زنده مانده است.
من هم بهترین جوشکاری که بلد بودم انجام دادم اما حیف که یادش رفت انعام شاگرد را بدهد. درست است که شانسم خیلی خوب نیست ولی آنقدر تلاش می‌کنم که یک روز خودم کارخانه کامیون‌سازی داشته باشم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *